Monday, April 19, 2004
بدون شرح!
Friday, April 16, 2004
کبری واسه من شده یه بهانه. یه بهانه که ازش تو وبلاگم بنویسم و دوسه نفر بیان بخونن و بهبه و چهچه کنند. کبری شده یه وسیله. یه وسیله واسه من که مردن یا زندهموندنش واسم مهم نیست. من خیلی دوست دارم کبری اعدام بشه تا از الان سوژهي مطلب بعدیم تضمینشده باشم. کبری یه بهانه است.یه بهانه واسه من که هیچوقت نمیخواهم شرایط اجتماعی فرهنگی رو که کبری و مادرشوهرش توش بزرگ شدند، بررسی کنم. من که همیشه تقصیر رو یا به گردن کبری انداختم یا به گردن مادرشوهرش. کبری یه بهانه است. یه بهانه واسه من که از معرفی مقصر واقعی وحشت دارم. آره ... کبری یه وسیله است.یه وسیله که با اون خودم رو روشنفکر جلوه بدم. یه وسیله که با اون گلوم رو تو وبلاگم پاره کنم و داد بزنم : ما با اعدام مخالفیم. کبری یه وسیله است ... یه بهانه.
Tuesday, April 13, 2004
تقديم به : آنانکه با قلم ، تباهي درد را ، به چشم جهانيان ، پديدار ميکنند
نامهاي براي هميشه
ننه ثريا مثل هميشه روي پلکان نشسته بود. هر روز چند ساعتي را جلوي درِ خانهاش به اميد رسيدن نامه از پسرش صرف ميکرد.
- انگار امروز هم خبري نيست
ننه ثريا اينرا گفت و آرام برخاست. صداي زنگ دوچرخه رحيم از دور به گوش رسيد. گوشهايش را تيز کرد.
- خودشه
اينرا گفت و آرام چرخيد. صداي زنگ دوچرخه نزديک و نزديکتر ميشد
- سلام ننه ثريا
- سلام رحيم جان . خوبي پسرم؟
- ممنون ننه. تو چطوري؟
- خوبم پسرم. خدا رو شکر . راستي ... من نامه دارم؟
- معلومه که نامه داري ننه... احمد هر طور شده واسه شما نامه ميفرسته
رحيم اينرا گفت و خنده بلندي سر داد. از درون کيف رنگ و رو رفتهاش پاکت نامهاي بيرون کشيد و به سوي ننهثريا گرفت.
- رحيم جان. اگه زحمتي نيست برام بخونش.
- چشم ننه .
رحيم آرام در پاکت را گشود و شروع به خواندن کرد :
" مادر عزيزم ! سلام . حالت چطور است؟ "
ننه ثريا با دقت گوش ميداد. هميشه همينطور بود. تمام نامههايي را که پسرش فرستاده بود ، از حفظ بود
" خرماها به دستم رسيد. بين هماطاقيها تقسيم کرديم. همگي از شما تشکر کردند... راستي مادر . درد پايت چطور است؟ دواهايت را ميخوري؟ "
ننه ثريا آهي کشيد و گفت:
- اين بچه اونجا هم به فکر دواهاي منه ... بخون رحيم جان
رحيم ادامه داد:
"هنوز اينجا هستم. معلوم نيست کي بتوانم بيايم. خداحافظ"
رحيم "خداحافظ" آخرش را کمي يواشتر گفت . ثريا باز هم آه بلندي کشيد .
- دستت درد نکنه رحيم جان. من به اميد همين نامهها زندهام. خدا حفظت کنه.
- خواهش ميکنم ننه . چيزي لازم نداري برات بيارم؟
- نه پسرم . خدا حفظت کنه
رحيم بر دوچرخهاش نشست . بچهها به دنبال دوچرخه رحيم ميدويدند. رحيم خنده کنان آرام حرکت ميکرد تا بچهها برسند. صداي زنگ دوچرخه توي ده پيچيد
* * *
- آقا رحيم ... آقا رحيم
رحيم ايستاد . صداي کربلايي رجب بود که دوان دوان نزديک ميشد .
- سلام کربلايي .
- سلام پسرم ... خوبي؟ بگو ببينم ... از احمد چه خبر ؟
- هيچي کربلايي ...از موقعي که جلوي خوابگاه غيبش زده هيچکس ازش خبري نداره...انگار آب شده رفته تو زمين
کربلايي رجب مايوس سرش را پايين انداخت . خداحافظي آرامي کرد و دور شد
* * *
- سلام ننه ثريا!
- سلام رحيم جان . من نامه دارم يا نه ؟
- معلومه که نامه داري ننه...احمد هر طور شده واسه شما نامه میفرسته
رحيم با لبخند کمرنگي پاکت نامه را از درون کيف بيرون کشيد . او نميدانست تا کي براي ننه ثريا نامه خواهد نوشت
Sunday, April 11, 2004
به ماها میگن بچههای نسل سوم. میگن عقدهای. خیلی زود از کوره در میریم. آخه به ماها میگن بچههای نسل نو. یا بقول خودشون: تازه به دوران رسیده. میگن هدف نداریم. میگن ماها دیر اومدیم و میخواهیم زود بریم. آخه ماها عادت نداریم تفکرات بستهبندی شده رو قورت بدیم بره پایین. به ماها میگن شورشی. میگن جنجالی. آخه ماها با همه چیز ضدیم. با همه چیز کل میاندازیم. هیچ تفکری رو دربست قبول نداریم. به ماها میگن عصبی. میگن روانی. آخه درست وسط جنگ دنیا اومدیم. به ماها میگن بیسواد. آخه وقتی چیزی بلدیم دوست داریم همه بدونند. به ماها میگن آدمهای افراطی. آخه موهامون رو یا خیلی بلند میکنیم یا خیلی کوتاه. به ما میگن احساسی. آخه وقتی یار دبستانی رو میخونیم بغض میکنیم. وقتی شعار میشنویم از هیجان موهامون سیخ میشن. به ماها میگن عجول. آخه سرعت رو دوست داریم. میخواهیم با یه کلیک دنیا بهم بریزه. به ماها میگن کلهشق. آخه فکر میکنیم از هیچی نمیترسیم. به ماها میگن سادهلوح. میگن احمق. آخه آرزوهامون بزرگه. به ماها میگن بچههای نسل سوم ...
ماها بچههای نسل سوم هستیم. آدمهایی که نطفهشون موقع جنگ ایران و عراق بسته شده. زیر بمباران موشک. ماها آدمهایی هستیم از یه جنس دیگه. یه جنس متفاوت. با تفکرات متفاوت. تفکرات مقدس 25 سال پیش، امروز برای ما محترمند اما مقدس نیستند. ماها بهمان سادگی که خدا را قبول داریم ، بهمان سادگی هم انکارش میکنیم. ما نسلی هستیم که 25 سال توی گوشمون آیه و حدیث خواندهاند. ماها بچههایی هستیم که تقلید را خوب یاد گرفتهایم. یا بهتر بگم خوب بهمون یاد دادند. ماها نسلی هستیم که زبونمون بیشتر از دستمون فعالیت میکنه.
آخه ماها بچههای نسل سوم هستیم ...
Wednesday, April 07, 2004
**********
در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی دیدم در مورد مرد عربستانی که 58 بار ازدواج کرده و میخواست آمار ازدواجهایش را تعداد 60 هم افزایش بدهد!!! این دوست عزیز با اشاره به قوانینی که اسلام در مورد ازدواج قرار داده ، احکام اسلام را دلیل اصلی این حرکت مرد عرب دانسته بود و به انتقاد از اسلام پرداخته بود. دوست عزیز دیگری هم در بخش نظرات عرب بودن این پیرمرد را دلیل این عملش دانسته بود
من به یک چیز اعتقاد دارم. انسانها چند دستهاند . از آدمهای خیلی خوب گرفته تا آدمهای خیلی بد. به هیچ کس نمیتوان صرفا خوب یا بد گفت لیکن همه انسانها در محدودهای بین خوبی و بدی به سر میبرند. من معتقدم مسلمان یا عرب بودن بهیچ عنوان دلیلی برای قرار دادن افراد در ناحیه بدی یا خوبی نیست. معتقدم مسلمانها خوب و بد دارند. عربها هم همینطور. کمونیستها هم همینطور . بطور کلی باید گفت:
اخلاق هر انسان باید تنها از طریق مجموعه حرکات و رفتارش سنجیده شود. بی هیچ توجهی به اعتقادات و طرز فکرش.
**********
بد ندیدم کمی در مورد محمود درویش (شاعر مقاومت مردمی فلسطین) صحبت کنم:
محمود درویش
محمود درویش در "برو" قصبهای از قراء فلسطین متولد شد. کودکی او مانند دیگر همسالانش در رنج و سختی گذشت و بخود آمدنش همزمان بود با سالهای اشغال فلسطین و ستیز همنژادانش با نیروهای اشغالگر. پدر و مادرش با وجود قلت سواد و دوری از شهر ، لبریز از قصهها و ترانههای اعراب کهن بودند و محمود را در محیطی پرمعرفت بزرگ کردند. این سالها در بسیاری از شعرهای محمود درویش تصاویر زیبایی به دست داده و به شعرش رنگی معصومانه و دلپذیر زده است.
روستای کوچک ما
در مرز تاریکی و رنج قرار داشت
خانهای که داشتیم
پر از نور قصههای قدیمی بود
هنگامیکه صهیونیستها با تزویر و تحت حمایت قدرتهای بزرگ سرزمین عربی فلسطین را اشغال کردند پدر و مادر محمود نیز همراه بقیه ساکنان "برو" به "حیفا" مهاجرت کردند. این شهر ساحلی که مرکز فرهنگ و ادب فلسطین بود با وجود تسلط صهیونیستها رنگ عربی خود را حفظ کرده بود . در بدو ورود خانواده درویش به حیفا مادر خانواده در غم از دست دادن خانمان دق کرد. محمود در این شهر به مدرسه رفت. تبعیضی که بین او و یهودیان قایل میشدند طوری او را برانگیخت که روزی در روزنامهدیواری مدرسه شهری نوشت :
چه کسی پسرعموها را دشمن میکند؟
ای گوشتخواران بیصفت
از وطن من بیرون بروید
این شعر باعث شد تا او را از مدرسه بیرون کنند و بعدها در تمام مدت تحصیل تا زمانی که پدرش درگذشت، سرگشتگی تحصیلی، لحظهای او را رها نکرد. در شانزده سالگی شعری در مدح "ناصر" سرود. در همین سن برای امرار معاش در کافهای استخدام شد و مجبور بود برای کسانی خدمت کند که به دیدهی یک شگ به او مینگریستند. در هجده سالگی نخستین دیوان شعرش را به چاپ رساند. چاپ این دیوان که دربرگیرنده شعرهای عاشقانه او بود خود از عجیبترین حوادث زندگی درویش است. "حزب کمونیست اسرائیل" در حیفا نمایندگی بزرگی داشت که اغلب اعراب ساکن حیفا در آن عضویت داشتند. حزب چاپخانهای داشت با نام "اتحاد تعاونی" که بعلت دارا بودن حروف عربی گهگاه به چاپ جزوهها و نشریههایی به زبان عربی مبادرت میکرد. صاحب این چاپخانه از یهودیان عرب فلسطینی بود. حزب پس از رؤیت شعرهای درویش آنها را بدون ضرر تشخیص داد و با هزینهی خود کتاب را در چاپخانه "اتحاد تعاونی" به چاپ رساند. این کتاب "برگهای زیتون" نام داشت. چاپ کتاب و استقبال بیسابقه از آن باعث شد که پلیس اسراییل چاپخانه را ببندد و کتاب را جمعآوری کند. ولی مانع از آن نشد که نسخههای خارج شده از اسراییل تکثیر نشود. تنها در مصر دههزار نسخه از این کتاب به فروش رسید. از آن پس درویش بعنوان یک شاعر میهنی مورد سوءظن پلیس اسراییل بود و شعرهایش جمعاوری میشد. در سال 1963 محمود درویش به زندان افتاد. در زندان "دیوان عاشقی از فلسطین" را کامل کرد . به دست یکی از آزادمردان عرب بنام "امین عبدالقادر" داد. این کتاب در بیروت، دمشق و قاهره همزمان چاپ شد و قریب به پنجاههزار نسخه آن در چاپ اول بفروش رفت. پس از آن دیوانهای درویش یکی پس از دیگری در پایتختهای بزرگ عربی چاپ شد. پس از جنگ 1967 او رسما به عضویت سازمان آزادیبخش فلسطین در آمد و رسما در کنار برادران مبارزش به ستیز با اسرائیل پرداخت. شعرهای محمود درویش را باید به سه دسته تقسیم کرد. عاشقانهها که در سالهای جوانی (16 تا 18 سالگی) سروده شده، شعرهای رزمی و میهنی متعلق به دوران اقامت در فلسطین و شعرهایی با حفظ جنبههای میهنی و ظاهر عاشقانه در فلسطین و خارج از آن.
**********
نمونههای از اشعار محمود درویش:
از يک انسان
بر دهانش زنجير ببستند
دستهايش را به سنگ مردگان آويختند
و گفتند : "تو قاتلي" !
غذايش را ، لباسش را و پرچمش را ربودند
و در سلولي بينداختندش ،
و گفتند : "تو سارقي" !
از تمام بندرگاهها طردش کردند
زيباي کوچکش را ببردند
پس بگفتند : "تو آوارهاي" !
اي خونين چشم و خونين دست
براستي که شب گذرانست
نه اتاق توقيف باقيست
و نه حلقههاي زنجير !
نرون مرد ، ولي رم نمرده است
با چشمهايش ميجنگد
و دانههاي خشکيدهي خوشهاي
درهها را مملو از خوشهها خواهد کرد
نسیموارهای از اورشلیم
در بازار شعر مرا دوست ندارند
در بازار کسی غیرت را نمیبیند
به فکر آیندهاند.
همه دروغ میگویند
نسیموارهای از اورشلیم میوزد
دکانها ویران میشوند
سایه تفنگ بر شهر مینشیند
و فدایی تنهایی بر بام خانههای ویران اذان میگوید
در شهر همه مرا با انگشت نشان میدهند
من یک فداییم.
اگر بیاد بیاوری زیتونهای بلند قامت را ،
اگر بیاد بیاوری عکسهای قدیمی
"فؤاد ، اسماعیل پاشا ، حضرت محمد و علی" را
میتوانی به من فکر کنی
من شاعر عشقهای دربدرم
توصیفگر زنان هرجاییم
صاحب تفنگی شکستهام
اگر بیاد بیاوری ...
کارت شناسائی
بنویس !
من عربم
شمارهی شناسنامهام پنجاه هزار
هشت کودک دارم
و نهمینشان ، در تابستان آینده میآید!
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
و با دوستان در کارگاهی کار میکنم
هشت کودک دارم
قرص نانی برایشان در میاورم
و لباسهایی و دفتری
از سنگ ...
و به صدقههای درگاهت توسل نمیجویم،
و پست نمیشوم
در برابر چارچوب نگاهت
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
من نامی بدون لقبم
صبورم در کشوری که تمام ساکنینش
با جوشش خشم زندهاند
ریشههایم ...
قبل از تولد زمان پا گرفتند
و قبل از شکوفایی روزگاران
قبل از سرو و زیتون
و قبل از رشد شاخهها
پدرم ... از خاندان گاو آهن است
و نه از اربابان اشراف!
و جدم دهقانی بود
بدون حسب و نسبی!
منزلم ، کلبهی ناطوری است
از نیها و شاخهها
آیا مقامم ترا راضی میسازد؟
من نامی بدون لقبم
بنویس!
من عربم
رنگ موهایم ... مشکی است
رنگ چشمهایم ... قهوهای است
مشخصاتم :
بر روی سرم عقالی است بر روی کوفیه
و دستهام چون سنگ محکمند
لمس کنندگان را میخراشند
و بهترین غذایی که دوست دارم
روغن است و بنشن ...
آدرسم :
من از قریه دورافتادهی گمنامی هستم
خیابانهایش بینامند
و تمام مردانش در مزرعهاند و کارگاه
آیا خشمگینی؟
بنویس!
من عربم
باغهای انگور اجدادم را چپاول کردی
و زمینی را که میکاشتم
من و تمام فرزندانم
و برایمان و برای تمام نوههایم نگذاشتی
جز این سنگها ...
آیا خواهد برد آنها را
حکومت شما ... چنانکه گفته میشود؟!
همچنین!
بنویس : در بالای صفحهی اول
من از مردم نفرتی ندارم
و از کسی نمیدزدم
اما ... اگر گرسنه شوم
گوشت چپاولگرانم را خواهم خورد
حذر کن ... حذر کن ... از گرسنگیم
و از خشمم
Monday, April 05, 2004
من رفته بودم مسافرت. توی اون دهاتی که ما رفته بودیم مسافرت قبلها هم کافینت بود هم آیاسپی ... اما این بار هردوتاش معیوب بود! این هم از شانس ماست دیگه. راستی ... یکی بمن یاد بده چطوری اینجا عکس بگذارم .
***
میخواستم توی دومین نوشته وبلاگم از یه سری آدمها یاد کنم. اما وقتی وبلاگ مهشید رو (بعد از 15 روز) خوندم ، یکی از یادداشتهای نسبتا قدیمیش رو دیدم:
در این اولین ساعات سال 1383 شمسی
یادی کنیم از به خون خفتگان اعدام های سال 67
از خفته گان خاک سرد خاوران
از تمامی زنان و مردانی که در زندانهای ج.ا به خون تپیدند و جز خویشانشان کسی نامی از آنها نشنید.
از قربانیان قتل های زنجیره ای
از قربانیان قتل های عنکبوتی
از تمام قربانیان جنایت ها و جرایمی که در این 25 سال حاکمیت جمهوری اسلامی به طریقی جان خود را از دست دادند.
از اعدامیون این 25 سال ، این 25 بهار که رنگ سیاه غم و ماتم در کشورمان سایه انداخت.
از قربانیان زلزله شمال ،
از قربانیان بم ،
از قربانیان تمام ندانم کاری ها و سهل انگاری های سود جویانه ُج.ا در تمام گوشه و کنار کشور ویران شده مان.
از زنانی که در خیابانها با فروختن تن خود ، برای فرزندان خود شام عید تهیه می کنند.
از کودکان خیابانی که با توهین و تحقیر روز می گذرانند.
از هموطنانمان در بم که عید را در زیر چادرهای پوسیده صلیب سرخ می گذرانند و رقم های نجومی کمک شده به دولت جمهوری اسلامی هرگز به دستشان نرسید.
در این ساعت های اول سال 1383 یادی کنیم از تمام شمع های مرده ، تمام قلب های به خون تپیده ، قلب های دردمند ، قلب های شکسته .
و از تمام عاشقان سرزمینمان که در غربت پیر می شوند.
فراموش نکنیم، هر گز.
هماطاقیم میگه خیلی آدم احساساتی هستم . میگه فقط بلدم شعار بدم. میگه با شنیدن دو تا شعار از خود بیخود میشم. ولی نمیدونم چرا نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم . بعد از خوندن این متن از مهشید فقط بغض کردم. هرکاری کردم اشک نیومد. شاید هم اشکها خشک شدند
***
اینجا رو راه ننداختم که توش زندگینامهم رو بنویسم. الان خیلی خوب یاد گرفتم که واسه فعالیت حتما نباید بریزی تو کوچه و خیابون و داد و فریاد کنی. حداقل فهمیدم میشه بدون خونریزی انقلاب کرد ... وقتی که فکرها منقلب شده باشند. بگذارید اینجا من یه آدم ساده و معمولی باشم که میخواد چیز یاد بگیره و اگه تونست چیز یاد بده. میخوام همه جوره بنویسم. چه ادبی چه فرهنگی چه سیاسی چه اجتماعی و حتی اگه تونستم ورزشی! میخوام یه وبلاگ عمومی داشته باشم.
نیما یوشیج
نيما يوشيج ، بنيانگذار شعر نوين پارسي، در پاييز سال 1274 خورشيدي در يوش، روستايي در ناحيه نور مازندران زاده شد. در همين روستا، به گفته خودش، خواندن و نوشتن را نزد آخوند روستا به ضرب ترکه و بوتههاي گزنه آموخت. بعدها که به شهر آمد، به مدرسه سن لويي فرستاده شد و به تشويق نظام وفا، به سرودن شعر پرداخت. آشنايي با زبان فرانسه و بهرهمندي از ذهني خلاق و جستجوگر، در شعر راه تازهاي پيش پاي وي گشود و نوگرايي و نوزايي در شعر پارسي، سرانجام با کوششهاي وي به بار نشست. در سال 1300 منظومهاي بنام "قصهي رنگ پريده" انتشار داد. در همين سال، نخستين سرودههايش را در روزنامه قرن بيستم به سردبيري ميرزاده عشقي، و در پاييز سال 1301 شعر "اي شب" را در روزنامه هفتگي "نوبهار" منتشر کرد. نيما از سال 1317 تا 1320 در شمار هيات تحريريهي "مجله موسيقي" بود و اشعار خود را در آن انتشار ميداد. در همين سالها، موج مخالفتهاي هواداران شيوهي ديرينه در شعر، با وي بالا گرفت. اما هرچه زمان ميگذشت، شيوهي کار وي که بر پايهي نيازهاي زمانه رو به بالندگي و رويايي داشت، اندک اندک راه خود را ميگشود و پيش ميرفت. تا به امروز، که هر برگزيدهاي از سرودههاي شاعران معاصر، به شايستگي، با ياد و نام سرودههاي وي آغاز ميشود.
نيما در سال 1338 ديده از جهان فرو بست.
دفترهاي شعر :
قصهي رنگ پريده - منظومهي نيما - خانوادهي سرباز – اي شب – افسانه – مانلي- افسانه و رباعيات - نمونههايي از شعر نيما يوشيج - ماخ اولا - شعر من - شهر شب ، شهر صبح – ناقوس - قلم انداز - فريادهاي ديگر و عنکبوت رنگ - آب در خوابگه مورچگان - مانلي و خانهي سريويلي - گزينهي اشعار - مجموعه اشعار
تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که ميگيرند در شاخ "تلاجن" سايهها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم ،
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام در آن دم که بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند ،
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه ، من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم.
منبع :گزینه سرودههای شاعران معاصر
***
:گلناز هم قشنگ مینویسه
آن مرد آمد
آن مرد با خر آمد
:آن مرد فرياد زد
ضعيفه ! پس اين شام ما چي شد؟
...
( صد سال بعد )
...
آن مرد آمد
آن مرد با ماكسيما آمد
:آن مرد آرام گفت
خانومي ! پس اين شام ما چي شد؟
Saturday, March 20, 2004
1
این مهرهی سیاه و سوختهای که دارید وبلاگش رو میخونید از جنس آدمهاییه که همیشه وبلاگ میخونده اما جرئت وبلاگ نوشتن نداشته . حالا میخواد شروع کنه به وبلاگ نوشتن. خودش هم میدونه که وقتی اومد تو این کار باید همه چیزش رو تحمل کنه. از فحشهایی که ملت بهش میدن تا عواقبی که نوشتههاش داره . از همهی رفقایی که من رو راهنمایی میکنند ، پیشاپیش ممنونم.
2
چند دقیقهای بیشتر از شروع سال نو نمیگذره . تولد وبلاگ در آغاز سال نو رو به فال نیک میگیرم.
3
و من همچنان میروم :
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتح من میرود دوش با دوش
از غنچه لبخند تصویر کودنی که بر دیوار دیروز
تا شکوفه سرخ یک پیراهن
:بر بوته یک اعدام
!تا فردا
|